آذر ۰۵
حافظ امشب با من
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد ** صبر و آرام تواند به من مسکین داد
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت ** هم تواند کرمش داد من غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم ** که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست ** آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن ** هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی ** خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد ** از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
نویسنده حاجی.
دسته بندی درسهايي براي زندگي
زمان انتشار ش, ۰۵ آذر ۱۳۸۴ at ۱۱:۵۵ ب.ظ
مشترک فید RSS 2.0 شوید.


حاجیا ، مرد نکونام نمیرد هرگز … اسپم آن است که نامش به نکوبی نبرند
۰۶ آذر ۸۴ at ۱:۵۱ ق.ظ #توهم شاعر بودی ۲۰۶ جان
۰۶ آذر ۸۴ at ۴:۰۶ ب.ظ #نه نبودم! تو اون لحظه شاعر شدم!!
۰۶ آذر ۸۴ at ۵:۳۳ ب.ظ #حالا این خواجه قوام الدین کی هست؟!!
۰۶ آذر ۸۴ at ۷:۱۴ ب.ظ #عجب بلاگ نازیه ! میشینم تا ۲ صبح چیز میزاشو میخونم
۰۷ آذر ۸۴ at ۷:۱۸ ق.ظ #دستت درد نکنه
یعنی این میتونه همون حسام معروف باشه؟
۰۷ آذر ۸۴ at ۱۰:۰۱ ق.ظ #منظورت حسام دو برریه که نیست مهدی؟
۰۷ آذر ۸۴ at ۶:۳۲ ب.ظ #نه منظورم حسام همسفر تبریز بیده
۰۹ آذر ۸۴ at ۲:۲۳ ق.ظ #