اردیبهشت ۲۵
۷

تلفن

آقای خونه از محل کارش تلفن میزنه به خونش…
- سلام دخترم. می تونی گوشی رو بدی دست مامانت؟
- سلام بابا جون. نه. مامان الان با عمو فرانک طبقهء بالا توی اتاق خواب هستن.


- چی؟! ممممم… ولی… تو که عمو فرانک نداری عزیزم.
- چرا… دارم! عصر وقتی تو رفتی سر کار اومد اینجا.
- ببین دخترم ، بیا یه شوخی با اونا بکنیم… برو پشت در اتاق خواب ، در بزن و بلند بگو بابا اومده خونه!
- باشه بابا جون.
- (بعد از چند دقیقه): کاری که گفتی رو انجام دادم بابا جون.
- خب ، چه اتفاقی افتاد عزیزم؟
- مامان یهو جیغ کشید و از روی تختخواب پرید پایین و دوید طرف پله ها. ولی پاش لیز خورد و از پله ها پرت شد پایین. حالا اصلا تکون نمیخوره.
- خب… عمو فرانک چی شد؟
- اون هم از پنجرهء پشتی پرید توی استخر. ولی مثل اینکه یادش رفته بود که تو آب استخر رو هفته پیش خالی کردی. حالا افتاده کف استخر و دیگه تکون نمی خوره.
- (بعد از یه مکث طولانی): استخر؟!!! ببینم ، اونجا شماره ۷۰۳۹۵۹۷ نیست؟!
- نه!
- اوه! ببخشید ، اشتباه گرفتم!

این نوشته ۷ نظر دارد. نظرتان را اضافه کنید.

  1. حاجی چه فرقی میکنه حالا بلاخره کارشون حرام بود!! :دی

    ۲۵ اردیبهشت ۸۶ at ۲:۰۶ ق.ظ #
  2. حاجی به نظر شما گناه و جرم قتل اون ۲ نفر به گردن کیه؟!

    ۲۵ اردیبهشت ۸۶ at ۸:۲۳ ق.ظ #
  3. این نوشته های بی ناموسی چیه دیگه؟
    میخوای وبلاگت فیل تر بشه؟!!

    ۲۵ اردیبهشت ۸۶ at ۳:۰۳ ب.ظ #
  4. وحید

    بازی بازی.. با چیز مردم هم بازی.. شورت اهنی رو سفارش دادی اینقدر بانمک شدی؟

    ۲۵ اردیبهشت ۸۶ at ۶:۰۳ ب.ظ #
  5. آخرش چی شد؟
    ازدواج کردند؟

    ۲۵ اردیبهشت ۸۶ at ۶:۱۰ ب.ظ #
  6. خیلی بیمزه بود حاجی … :دی

    ۲۶ اردیبهشت ۸۶ at ۱۲:۱۵ ق.ظ #
  7. متشکرم[img]http://i10.tinypic.com/2usv2c8.gif[/img]

    ۲۶ اردیبهشت ۸۶ at ۱۱:۰۷ ب.ظ #

نظر بدهید